تبليغاتX
هو ا ی با ر ا نی

هو ا ی با ر ا نی
...ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست ... به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

10==>> یک سبد گیلاس



 

هو

 

کوچه باغی

با دیوار های کاه گلی

و درخت گیلاس باغ ِ همسایه ی آن طرفی

که سنگینی ِ وجودش را تکیه داده

بر دوش دیوار ِ فرسوده

و دخترک

که سبد بر دست

گیلاس میچیند

و زیر لب میگوید

خدایا اجازه اش را گرفته ام از صاحب ِ باغ

تو هم راضی باش

گیلاس ها را برای خاله بازی با لیلا

لازم دارمش...

و من

آرام یک عدد گیلاس بر میدارم

با اجازه !

و میخزم از مخیله ام بیرون .

 

برکت باشد.




+ ساغر | جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 14:19


9==>> یک جای بکر



 

هو

 

هوای چکمه کرده ام

و کودکی که در هوای سرد و

خاک و گِل

به سوی مکتبی

روانه میشود ...

------------------------

هوای بیرون سرد

خانه ،گرم

دیوار ،کاه گِلی

چراغ ،فانوس

پول ،ناچیز

محبت ،فراوان

وفاداری ،افزون

عشق، بی اندازه

دستان پدر،تاول زده

و غذا نان و پنیر

و سادگی ،سرشار

و آسمان آبی و صاف

------------------

کاش میشد جایی اینچنین ناب و بکر معلمِ دبستان میشدم.

------------------

برکت باشد.




+ ساغر | یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 | 0:52


8==>> فصل - باران



 

هو

 

به شوخ ِ چشمانت بیاموز

 

به هنگامِ باران

 

که خوشه چینان بیکارند

 

تکیه به چناران نزند

 

این حوالی دخترکی

 

فقط به فصل ِ باران

 

خوشه میچیند ...

 

 

برکت باشد.




+ ساغر | یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 19:24


7==>> قلم به دست یار زیباست



 

 

هو

 

پاک کن این شبنم های گرم را

از این بیابان ِ خشک

و بکش بر سرم  دست نوازشت را

و بوسه ای از عشق

بر این وجود ِ من...

 

و از توست که

در بین دو خط فاصله ــ   ــ

جاری ست  ــ زندگی ــ

چه ناهمواری ها که در دل ِ این فاصله

جا خوش نکرده گرگ وار

جانا

اگر  به دست من میدادی  قلم

روی پیشانی ِ سرنوشت

چه ها که نمی نوشتم

 پُرش میکردم چقدر

از زندگی های بدون مرگ

از بچگی های بزرگ نشده

از تمام ِ آرزوها ی روا شده

اما

چه خوب که قلم به دستم نداده ای

چه گوشی از من کشیدی

در  تاریک کوچه ای

چه سیلی های شیرینی که

از مهرت بر گونه ام نشاندی

و بعد در آغوشت دلداری ام دادی

 

زیبا !

چه به دستت می آید قلم زدن

قلم بزن

ولی مرا یک نیم نفس

از خود دور  نقاشی  مکن...

دوستت دارم. پاک کن این شبنم های گرم را

از این بیابان ِ خشک

 و بکش  بر سرم  دست نوازشت را

و بوسه ای از عشق

بر این وجود ِ من

 

 

برکت باشد.

 

 




+ ساغر | یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 | 13:53


6==>> اردی بهشت



هو

 

دقایقی را به پیشوازت می آیم

 

اردی بهشت ِ من

 

ماه ِ بهشتی ِ من

 

خوش آمدی و خوش آمدی

 

 

پ.ن: لبریزم از احساس های زیبا به اردیبهشت

پ.ن:هر دو خوش آمد خاص هستند.

 

برکت باشد.

 

 




+ ساغر | پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 | 22:57


5==>> ...



هو

 

در این هیاهوی لحظه ها

دعوتم میکنی

به سر کشیدن ِ یک جرعه لبخند

در آغوش ِ آفتاب ...

اجابتت میکنم

با یک نگاه ِ شوق دار

خیره به پهنای آبی اش

در امتدادی شبیه به

روزگاران ِ حالا ...

 

 

برکت باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:روز نوشت ادامه مطلب

 

  


ادامــﮧ مطلب



+ ساغر | دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 | 15:18


4==>> ...



 

هو

 

گاه

دل ّت ،تنگ میشود

برای بارانی

که در حال ِ باریدن است

پشت ِ پنجره

یک ریز ...!!!

 مثل ِ حالای من

درست.

 

 

برکت باشد.


ادامــﮧ مطلب



+ ساغر | یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 | 21:32


3==> ... سوژه ی عکاسی !



 

 

هو 

"...انتهای جاده نا پیداست

مه همچنان پابر جاست

تاریکی به وحشتم نمی اندازد

تنها وحشتم گم شدن است

 و من در باغچه ی کوچک ِ دل

نهال ِ امید می کارم

و آهسته به خواب میشوم

و میدانم صبح که شود باران باریده

و شبنم روی نهال ِ من جا مانده

و این سوژه ای میشود برای عکاسی از

 همراهی ِ کائنات

میدانم میدانم       ..."

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: روز نوشت در ادامه ی مطلب

 

برکت باشد.

 


ادامــﮧ مطلب



+ ساغر | چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 | 14:33


2==> یکی از شب های من !



 

هو

 

ساعت از یک بامداد گذشته صدای چکیدن قطره خودشو به گوشم میرسونه .اولش با خودم میگم شاید صدای دهان ِ ماهی های شکموی توی تُنگه( آخه ظهر که  براشون نون ریز ریز کردم ریختم توی تُنگ همشو خوردن زودی  . بازم نون ریختم اونم خورده بودن.یه بارم گفتم غذای متفاوت بدم برنج ریز کردم دادم نخوردن ..خوششون نیومد انگاری ...مامان هم گف دیگه غذا ندی ها آبشون کثیف میشه و آب تنگ رو عوض کردش)

دقیق تر که میشم شیر آب داره چکه میکنه .پا میشم میرم طرف آشپز خونه ..همه جا هم تاریک و چراغا خاموشه و من چقد دختر فداکاری ام از زیر لحاف گرم و نرم برای بستن آب بلند میشم و میرم .موقع برگشت از انجام ایثارگری چشمم می افته به خیابون که از پشت پرده نمایانه !!

کنجکاو میشم و پرده رو کنار میزنم

انگار همون خیابون شلوغ ِ روز نیس !! چه قیافه ی شاعرانه ای گرفته ..نور ِ زرد ِ چراغ هایی که به ردیف کنار خیابان صف کشیده اند و از ارتفاع بالا به آسفالت و فضای سبز ِ وسط ِ دو باند خیابان نور می پاشند و درخت های کوچک که زیر ِ نور زرد قشنگ تر شده اند و خانه های اطراف همگی لامپ هایشان خاموش است و تنها تک و توکی روشن...

شهر در سکوت فرو رفته و خیابان ساکت تر. انگار که همان خیابان شلوغ نیست که به خاطر شلوغی اش حتی بزرگتر ها به راحتی از آن رد نمیشوند و پل هوایی ِ عظیمی همین نزدیکی بنا کرده اند ...

و صدای هوهوی باد که از پشت پنجره سُر میخورد و میرود خانه ی بغلی ـ خانه ی عمه خانم ـ

و حسی خوب و صدایی نرم که میخزد لای احساسه من و یاد ی که گوارایم میکند جوری عجیب..

و دعایی که برای آمینش چشم می بندم و آرام میشوم ...به امیدش انشالله.

 

 

 پ.ن: تشکر از خدا .

 

برکت باشد.

 

 




+ ساغر | دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 | 20:2


یک ==> 16 فروردین



 

هو

 

چشم که به شکوفه های سپید و صورتی ِ

درخت های حوالی ِ خیابان می افتد

پُر میشوم از حس ِ لمس ِ بهار

و دارد نزدیک میشود ماه ِ بهشتی ِ من

       +   اردی بهشت   +

 و لبخندی نرم

حک شده روی گونه ی زمین

گوارایت باشد بوسه های آسمان

بر تن ِ تو ای زمین

و باران که پیام آور ِ عشق ِ آسمان به زمین است

و حامل ِ بوسه های آبی

مبارکتان باشد

مبارکمان باشد

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پ.ن: خدایا شکرت برای همه چیز...

پ.ن:برای خواندن عید نوشته هام به ادامه ی مطلب بروید لطفا"

پ.ن: روزگار ِ همه آرام و آبی....

 

برکت باشد.

 


ادامــﮧ مطلب



+ ساغر | چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 | 22:52


بهاری نوشت!!



هو

 

 

 

                                               

 

 

 

یه سلام با طعمِ بهار. با بوی خوش ِ بهار نارنج. با عطرِ عود های مخصوص .

و یک نفس ِ عمیق .اوهوم !!

فروردین را تا ته نفس میکشم تا برسد اردیبهشت.ماه ِ رویاهای من..

 

همین روزا درختا هم دیگه با خمیازه از خواب بیدار میشن و دوباره شروع میشه عاشقی. وووی چقد دوس میدارم تولد ِ زمین و درختا رو . شکوفه در آوردن هاشونو. اما الان که فقط دو تا نهال تو حیاطمون داریم. اونا هم نمیدونم برگ بیارن یا نه. اما حیاط قبلیمون پُرِ درختای بزرگ بود. هلو داشت با طعمِ بهشت.. شاخه هاش تا وسط حیاط اومده بود و میخواستی رد بشی باید سرتو خم میکردی.اما خوب الان نه.حالا برای تماشای درختا باید تو شهر دنبالشون بگردم. عب نداره بابا. تابستون که بیاد بازم باغ رفتنا شروع میشه و بازم از بازدمِ این سبزینه های زیبا نفس میکشیم و هووووووم لذت میبریم.

توجه مینمویید؟؟!!!

 

وسایلِ سفره هفت سین رو آماده کردم فقط مونده شب بچینمش و خوشملش کنم.

از همه جا بوی عید و شور و شوق میادش.گر چه این روزای آخر ِ سال برف زیادی باریده و چهره ی شهر سفیده (داخل پرانتز هم بگم نتونستیم راحت خرید بریم و کلا با لرز و سرما درگیر بودیم اما هر طور بود سری به شولوغ پلوغی های شهر هم زدیم ..و چقدر ناراضی ام از اخلاق ِ فروشنده ها . ادکلنی رو که بی اندازه هوای خریدنش رو داشتم فقط به خاطر اخلاق ِ فروشنده لج نکردم نخریدم.هیچ جا هم پیدا نکرده بودم فقط توی اون مغازه بود.

اما اصلا دلم نمیخواست از اون مغازه بخرم که هر بار استفاده  میکنم یادش بی افتم. والا .. چقد طولانی شد داخل پرانتزم.میبندمش)

 

از خدا ممنونم که سال ۹۰ خوبی داشتم.  فقط  دلتنگی قاطیه طعمِ زندگیم بود. و خوب بعضی مشکلات که برای همه تو زندگی پیش میاد .اما دوس داشتم همه روزاشو با همه چیزاش. انشالله سال ۹۱ از سال ۹۰ هم برای همگیمون بهتر باشه .پُره زیبایی بشیم .پُره عشق.پُره زندگی به معنای واقعی. و پُره همه ی چیز های خوب خوب.

 

پ.ن: دعا کنیم برای هم که زیبا ترین رو داشته باشیم. توی دعاهاتون فراموشم نکنید.

پ.ن: حالِ من را اگر بخواهی خوبم. شکر. طعمش را هم بخواهی مثلِ شکوفه ی سپیدِ گیلاس است.

پ.ن: لبخند روی لبها همیشگی.

پ.ن: ممنونم از تو  ۹۰ .و خوش آمدی ۹۱

...

برکت باشد.

 




+ ساغر | دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 16:37


فاصله ی قافیه ها!!!



 

هو

 

 

 

لحظه بر لحظه پیشی میگیرد

ساز کوک میشود

یکی مینوازد

یکی مینازد

یکی  میبازد

این هم قافیه ها چه فراوان با  فاصله اند !

میخزم آرام در صفحه ای سپید

میگذارم تمام ِ هم قافیه ها جاری شوند در زمان

و من می مانم و مداد ِ مشکیه بدونِ مارک...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادم باشد کاسه بگذارم در حیاط

تا وقتی ناگهان باران آمد

جرعه ای جمع کنم برای گواراییِ جان...

 

"ساغر"

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: این حوالی حاله من خوب است کمی هم شبیه شکوفه ی سیب ِ اردی بهشت است .

پ.ن: گاهی میشود که انگشتانم فرمان از جای ِ دیگری میبرند .و من همچون مادری در تسلیمِ فرزند فقط خیره....

 

برکت باشد.




+ ساغر | چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 | 1:1




هو

مداد پاک کن هایم را

مخفی کرده ام

از وقتی که

 طرحی از نگاهت

کشیده ام در دفتر ِ نقاشی ام...

 

پ.ن: دیگه دیگه. چیکا کنم خوب. این روزا دلم نوشتن میخواد زیاد.

برکت باشد.




+ ساغر | یکشنبه هفتم اسفند 1390 | 21:5




هو

 

 

 

طعم ِ حال ِ من خوب است انگاری شاید

کمی هم چاشنی ِ دلتنگی بیافزا

و کمی بیقراری

و کمی خوب تماشایم کن

ببین که در همسایگی ِ شب

بیدارم

و در گوشِ ستاره امشب لالاییه خواب

می خوانم تا بخوابد یک شب آرام

یک شاخه رزِ سپید گرفته ام در دستانم

و منتظره بارانم

به این موقع ها می گویند بامداد

مردمک های مردمان در خوابند

و ذهن ِ من بیدار

چقدر خوب است که زاده شده چیزی به نامِ امید

که گاه های دو دلی

گاه های انتظار

تمامِ گاه های دلشوره

و تمامِ گاه گاه های سرد حتی گرم

بگویی

از کجا معلوم شاید آن طور که می خواهم شد

و امشب را

به همراهِ  رُز و ستاره در انتظارِ تمامِ خواستهایم

به شهرِ خواب پا میگذارم...

 

پ.ن: حال من را اگر بخواهی خوبم.اندکی نیز بر طعمه خوبی چاشنیِ دلتنگی بیافزا و کمی هم بیقراری

پ.ن: ...

 

برکت باشد.




+ ساغر | یکشنبه هفتم اسفند 1390 | 1:23


روز نوشت . پیش نوشت. قاطی پاطی نوشت!!!



هو 

بعد از ماه ها تلاش برای ارشد فعلا برای دانشگاه سراسری امتحان دادم و مونده دانشگاه آزاد .اما برای آزاد زیاد خودمو اذیت نمیکنم. فقط چند تا کتاب میخونم. قرار بود همین روزا برم سر کار اما  موند برای بعد از عید انشالله. اما برنامه زیاد دارم که به امید خدا همشو پیش میبرم. فقط این روزای آخر سال هر کاری میخوای شروع کنی میگن بمونه برای سال جدید .زیاد هم اشتباه نمیگنا. آره خوب الان دیگه همه چی تقریبا رو به اتمامه .انشالله بهار میاد و دست به دستِ آفتاب من هم جاری میشم تو زندگی. عب نداره. این چند روز استراحت میکنم و کتاب میخونمو مجله. یه مجله آشپزی هم خریدم کلی شیرینی و غذا داره داخلش. میخوام انشالله شیرینی های عید و خودم درست کنم. .

زیاد با استراحت میونه ندارم. میخوام فقط یه چیزی یاد بگیرم.کتاب هم که با خونم عجین شده ناجور.زندگی بدون کاغذ و قلم نمیدونم چطور میتونه باشه. هر روز به سایت سر میزنم اما هنوز کلید سوالات نیومده.تقریبا خیلی ها شانسی زدن اما من زیاد شانسی نزدم. یعنی کم زدم ولی جرات نکردم شانسی بزنم نمره منفی داره و حیفه .کاشکی فقط قبول شم و بخونم.

عجیب و غریب شدما آره. نمیدونم دلم میخواست روز نوشت هم بنویسم. قبلا تو سالهای دبیرستانم هر روزمو مینوشتم. الان دو تا دفتر ۲۰۰ برگ دارم که هر روزمو از صبح تا شب نوشتم. عجب حوصله ای داشتما....کلی از ماجراهای تو دبیرستانمونم نوشتم. جالبترینشم این بود که یه روزی آخر سال تحصیلی دوربین بردم مدرسه با دوستام عکس بگیریم اما نمیذاشتن و ما دزدکی بردیم. خلاصه لو رفته بودیم و مدیر مدرسه داشت کیف ها رو میگشت اما به من که رسید گفت : دختر خوب که نمیخواد کیفشو بگردم و گفت برو. غافل از اینکه دوربین مال من بود اما تو کیفم نذاشته بودم و داده بودیم دست دبیر عربی آقای کلاهی که چون من شاگرد زرنگ بودمو تو درسش که عربی بود همیشه نمرم بالا بود و اونم خواست کمک کنه.اما یادم نمیره فداکاریه دوستم زرعی که چون دختر شولوغی بود و انضباط براش زیاد مهم نبود به مدیر گف دوربین مال اون بوده ...اینجوریه دیگه...اونم شد دخمل فداکاره مردِسَمون(شما بخونید مدرسه.)

پ.ن: خوب دیگه من برم اما این روزا فعالیتم زیاد شده هااااااااااا. زود زود میام چون فعلا سرم شولوغ نیستش. انشالله شولوغ بشه که نتونم بیام. وای نه یهو یادم افتاد دم دمای عیده و خونه تکونی در راهه .وای نه از این سر شولوغیا نگفتم  . گفتم مثلا کارم درست شه برم سر کار یا مثلا برم کلاس زبان...از اینا. اوهوم.

 

 

برکت باشد.




+ ساغر | پنجشنبه چهارم اسفند 1390 | 15:48




هو

 

 

از آن، آن هاست

که میخواهم بنویسم فقط

انگشتانم به فرمانِ من نیستند انگاری

نفسی عمیق میکشم برای ادامه  ها

و به یادم می آید درخت های کنار ِ خیابان

تمامِ برگهاشان که می رقصند برای خود

روی بازوانِ تنومندش در هوا   !

قدم میزنم در لا به لای جاده ی احساس

با خودم آری با تمام ِ خودم

همیشه ها  میدانستم که گنجشک ها هم

حرف میزنند....حالا هم  !

 هر چه سطر هم پُر کنم از خط خطی

باز این آنِ حالا را نمیتوانم در سطور بگنجانم

نمیدانم خوب یا ناخوب .نمیتوانم تفسیرش کنم من الان واقعا نمیتوانم خوب و ناخوب را بشناسم اگر گنجشک ها بیدار بودند شاید میشد پرسید چرا ها را ازَشان.میدانم که بیشتر از من میدانند اما زبانشان بستَست...حتی نوزادِ یک روزه از تمامِ مان بیشتر میداند حتم دارم...

رو سوی آبی ِ پهناور میکنم با نگاهی به نزدیکترین سمت و پشتِ دیدِ گانِ بسته مثل همیشه های بی سرانجام و جاری داخلِ سه نقطه ای عظیم می خزم...

باید قدر بدانم حالا را. حتی رفته ها را. و حتی آینده ها را.آری قدر میدانم تمامِشان را.

 

پ.ن: لبخند میزنم این حوالی . حالِ من خوب است.

 

برکت باشد.




+ ساغر | پنجشنبه چهارم اسفند 1390 | 1:23




هو

 

چه دنیای بزرگی را درونم حس میکنم

همانجا که از روزی که آمده ام یک لحظه هم

آرام و قرار نداشته

همان که پشت ِ قفسی به نام ِ سینه

میتپد برای خودش

همانجا که کعبه ی درون است

برای طوافش نیاز به هیچ نیست

آرام دَمِ درِ گوشش میگویم

ارام بگیر

برای گریه ی  بچگانِ در کوچه تنها مانده

برای چشمهای معصومِ بی کسان بیتاب مشو

کاری که از دستت بر نمی آید

جز دعا....

 

پ.ن: کنکور سراسری ارشد هم تموم شد. اینکه چقدر خونده بودم چیزی شبیه این بود که کتب را درون مغزم کپی کرده بودم اما با تفهیم. اینکه سطح سوالا چطور بود؟ لازم به ذکره که سطح سوالات سخت.

پ.ن: لبخند میزنم برای خودم این حوالی...

پ.ن: بیایید آمین بگوییم برای آرامشه همگان.

پ.ن: این روزها یعنی چند ماه هست که دلم فقط قالب ِ رنگ ِ روشن میخواد دلم میگیره از سیاهی . فعلا که اینطوزی ام شایدم روزی دوباره دل مشکی بخواد .آدمیزاده دیگه هر لحظه در حال تغییر و تحول. البته دلیل  خاصی هم نداره .دل اینطور حکم میکنه.

 

برکت باشد.




+ ساغر | دوشنبه یکم اسفند 1390 | 17:14


سالگرد تولد دوباره ی دوست



 

هو

 

 

و صدایی در گوشم زمزمه میکند

یادت را ...

گاه هایی در همیشه هایی

که جاری اند در زندگانی ِ من

 ...

سالها گذشته و هنوز هم  می آیی و میروی

برای خودت با لبخندِ سپیدت از خاطرم .... 

آمدم بگویم ژیلا ی خوبم سالگرد ِ تولدِ دوباره ات مبارک بانو...

هیچ گاه از یادم نخواهی رفت

و نخواهد رفت صدایت

و نخواهد رفت لبخندت

و چشمهای زیبایت

از یادم...

چه به گرمی دستِ دوستی فشرده بودیم...

یادت هست؟

من که یادم هست!

چه بی دغدغه میخندیدیم در لابه لای تمامِ سخت ها

چشمهایم خیس بود و چشمهای تو خیس تر 

باور نداشتم پرواز سهمه تو باشد ژیلا جان

و حالا سالها گذشته از بال و پر گشودنت

دارم ،عکس هایت را هنوز

آن روز 

سپردم دعایم کنی 

سپاس گذارم بانو از دعایت...

 میدانم اگر بودی خوب تر میشد زندگانی

اما تو بانوی لبخند و نور بودی.. رفتی که زیباتر شوی....

تا همیشه ها به یادت عشق خواهم کاشت

در باغچه ی زندگانی

شاخه شاخه دعای آمرزش و آرامش دارم برایت. اما من را ببخش که به خانه ات سر نمیزنم. نمیدانم چرا . . .

روحت نورانی ژیلا....

پ.ن: ( چند روز دیگه کنکور ارشد دارم اما ژیلا جونی به خاطر تو اومدم و نوشتم اگه نمی اومدم دلم میگرفت. باید یادت این روز توی وبلاگم باشه عزیزم....

 پ.ن: ۲۲ بهمن ۸۵ بود روزِ پروازش.

پ.ن: اگر دلتون خداست دعایی کنید برای آرامشش.

 

 

برکت باشد.

 

 




+ ساغر | شنبه بیست و دوم بهمن 1390 | 14:35


فاصله ی زانو تا زمین



هو

رفته بودم پایین. روی مبلشون که نشستم یه کتاب کوچولو بود رو مبل به نام(داستانهای کوتاه از نویسندگان بزرگ از آقای : حمیدرضا غیوری) باز کردم یکم خوندم و یه قسمتشو خیلی دوس داشتم داخل کتابی که دستم بود یادداشت کردم که بیام توی هوای بارونیم بنویسم...

:

وقتی انسان دچار مشکل میشود ابتدا باید خود را به نقطه ی صفر برساند.

نقطه ی صفر هنگامی است که انسان در برابر کائنات و خالق هستی زانو میزند و از او مدد می جوید.

سپس از این نقطه ی صفر است که فرد میتواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل بزند .

بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راح حل پیدا نخواهد شد.

فاصله ی بین مشکلی که انسان دارد با راه چاره ی او ، فاصله ی بین زانوی او و زمینی است که بر آن ایستاده.

 

 

پ.ن: من خیلی زیاد انرزی و آرامش گرفتم از این مطلب. امیدوارم برای همه اینطور باشه.

پ.ن: روزگاره دلامون همیشه چهار فصلش کامل. چون هم بهار و هم تابستان و هم پاییز و هم زمستان به یه اندازه قشنگن...فقط دل ِ من با شکوفه ی گیلاس و سیب در بهار بیشتر عاشق میشه.

 

برکت باشد.




+ ساغر | چهارشنبه پنجم بهمن 1390 | 15:0




 

 هو

 

یک حس ِ مخمل گونه

میخزد درونِ اتاقم

حسی درست مثلِ این تصویر که با

الفبایم میسازم :

حسِ نوازشِ گوش با آهنگی که از گرامافونی قدیمی

بلند میشود...

کامپیوترم را روشن میکنم و آهنگِ اولین شب آرامش را میگذارم که بخواند و احساسم را بنوازد به آرامی.

به سوی تو ،به شوق روی تو، به طرف کوی تو

سپیده دم آیم ، مگر تو را جویم ، بگو کجایی

ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی

...

خونه خالی و من تنهایی این آهنگ و گوش میدمو پشت کامپیوترم نشستم و دارم  هوای بارونی ام را مینویسم.

این دو روزه به درسهایم هم خوب نمی توانم برسم. چون مامانه رفته سفر و من باید به کارهای خانه برسم . صبح ها هم باید زودتر بیدار شوم و خواهره را صبحانه بدهم تا برود امتحانه ترمش را بدهد... اما انشاالله قرار است فردا مامانه برگردد. (مامان ها چقدر کار میکنند در خانه و صدایشان هم در نمی آید. واقعا فرشته اند پدر و مادر.چقدر بی ادعا کار و تلاش میکنند برای فرزند..)امشب هم شامی خوش بو و خوشمزه برای شام پزیده ام. قورمه سبزیه اصیله ایرانی. که ابدا یک قاشق هم رب گوجه فرنگی نیفزودم تا سبزه سبز باشد که وقتی روی برنج میریزیم برنج را سبز نماید. ..

 امتحانا هم شروع شده. یکیشو پاس کردم رفت. فارسی بود ..مانده سه تای دیگر. که همزمان هم دروس ارشد و هم دروس ترم را مطالعه می نمایم. و بسیار به خداوند امید دارم. ...

 

دیشب هم که جشن کریسمس گرفتیم و کلی کنار کاج کریسمس عکس انداختیم. ..حیف که برف نبارید اما... و کادو هم نگرفتیم اما مامانه قول داده از سفر کادوهایمان را بیاورد. و برایمان مامانوئل شود...

خلاصه خیلی به خودمون خوش گذروندیم. ...

 

برم چای درست کنم و قند پهلو بخورم. تا بعد..

 

پ.ن: دعا میکنم خداوند در تمام لحظه ها از ما محافظت کنه.

خدایا لحظه ای به حال خود واگذارمون نکن. خدایا من به تو خیلی امید دارم و یقین دارم که دعاهایم را قبول میکنی. خدایا مواظبه همگیمون باش.

پ.ن: آسمان همگیمون آبی و آروم .التماس دعا(شدید)

 

برکت باشد.




+ ساغر | یکشنبه یازدهم دی 1390 | 17:24