|
هو...

هست ساقی ـ هست ساغر ـ هست مست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از مدت ها نمیدانم از کجا بنویسم.نمیدانم از کدامین سمت و سو بگویم.از کوچه ی باغ..همان باغ که صدای خنده های عابران تا به فضا میرسد...
همان خانه ی خاکی که دخترک جلوی خانه را آب پاشیده و خم شده و جارو به دست بوی خاک را در هوا بلند میکند؟
و پدر ... دستان تاول زده اش را بر پیشانی میگذارد و به دور دست ها خیره میشود.گرداگرد خانه کوه است...حصار زندگی کوه است......و ابرها پشتیبان....نمیدانم...من نمیتوانم آرام باشم آنجا...تاب نمی آورد روح و تا به اوج و به قله ی راز ها میرود....آرام..سبک....حال عجیبیست...کس نمیداند....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
علف ها ساز میزنند..
بلبلان نغمه سرایی میکنند...
گنجشک ها بال به هم میکوبند...
دخترکان میرقصند...
ابر ها خنده سر می دهند...
خورشید گرما میبخشد...
کوه میگوید :پشت و پناهت هستم.دست بر دستان یار دارم.
و زندگی جاری میشود....
این است....
تو نیز جاری شو...تو نیز برقص...تو نیز دستانت سوی بالا برگیر و بگو من کجایم نشانم بده...
مرا بر من باز رسان...
خود را در من نمایان کن.....
بدون غلط:ـــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باران ذره ذره ام را به رقص وا میدارد .آن هوای دلتنگ.آن هوای صاف اما گرفته.آن هنگام که تا عمق وجود پر میشوم از تازگی اش...گوییا مشتاق است این هوای پاک برای سیر درونم...هراسی نیست....خوش آمدی!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آن لحظه که دستانم را حلقه میکنم بر تن درخت توی باغچه و صورتم را میگذارم روی تن صفت و نرمش و آرام زیر لب میگویم...حرفهایم را.....میدانم میشنود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی ،گل رز های گوشه ی باغچه هنوز نیستند...گر چه بار ها نوشته ام از زیباییشان...چه در رفت و آمدند این رز ها...اما ریشه همان است...شاید رنگ به رنگی اش متفاوت است....برای من همان است...منتظرش میمانم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دخترک قصه هایم مدام این طرف و آن طرف میدود...گاه دلتنگ.گاه شاد...گاه نمیداند تا چه اندازه باید پرواز کند تا به آسمان برسد...با بال فرشته ای دیگر...فرشته ها مهربانند ...بالهایشان را هدیه میدهند....
دخترک خودش عروسک است.عروسکی را هم در آغوش دارد.و موهای عروسک را نوازش میکند...شاید میداند عروسک ها هم دل دارند.!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ستاره هر شب می آید پایین.پایین تر.پایین تر ...چشمهایم مسافر شهر خواب ..!اما با نور ستاره مسافر آسمان میشوند. توی گوشم میگوید...دوستم داری؟توی دلم میگوم........خیلی زیاد...میگوید میدانم...
ستاره مهربان است...خانه اش را ترک میکند هر شب و به دیدنم می آید....حتی صدا نمیکند که کسی را نرنجاند...فقط می آید پیشم.می آید و تنهایی ام را در آغوش میکشد..می آید و سر به بالش کوچک من میگذارد...و لالایی میخواند..وقتی هم خوابم میگیردآرام بلند میشود و به خانه اش میرود.
ستاره با آن همه زیبایی و خوبی خودش را مثل من میکند تا مرا خوشحال کند...میدانم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ستاره میفهمد همه چیز را...میخندم برایش اما ..عمیق نگاهم میکند..میگوید حرف دلت چیست؟...میداند پشت خنده هایم چیست...میداند. ...
ستاره ی من...روشن ترین و زیباترین ستاره ی آسمان است....
شاید هم مثل شاهزاده کوچولو چون ستاره ی من شده انقدر زیباست برایم.شاهزاده ای که در میان هزاران گل ..تنها گل خودش را دوست دارد....و ستاره ی من میان میلیونها ستاره....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برکت باشد... |